عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

693

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

و روشنايى را مدد است ، كلامى كه از قطيعت امانست ، و بىقرار را درمانست . چه بايد كرد ما را اى مصعب تا از اهل اين سخن شويم ؟ و محرم اين سخن گرديم ؟ مصعب گفت : راه آنست كه غسلى بر آرى ، و جامه نمازى در پوشى ، و كلمهء شهادت بگويى ، و دو ركعت نماز بكنى . اسيد هم چنان كرد ، و بازگشت . چون با سعد معاذ رسيد ، سعد در روى وى نگرست ، بدانست كه وى را كارى افتادست ، وز آن حال بگشته . گفت : چه دارى ؟ و چه كردى يا اسيد ؟ گفت : ايها سعد ! مرا روى سخن نبود ، و جاى جنگ نبود ، و وجه خلاف نبود ، اگر ميپذيرى و اگر نه ، خود يكى بر آزماى تا چه بينى و چه آرى ؟ سعد هم چنان خشمگين رفت ، تا به آن باغ كه ايشان در آنجا بودند . اسعد بن زراره با مصعب ميگويد : مىبينى اين مرد را كه آمد ، سيّد قبيله و مهتر قوم و سرور ايشانست ، اگر وى مسلمان شود پس از آن دو كس زهره ندارند كه با يكديگر خلاف كنند . مصعب با سعد همان سخن گفت كه با اسيد گفته بود ، و سعد هزار بار از اسيد عاشق‌تر و واله‌تر شد ، هم بر جاى بماند كه : يا مصعب بيفزاى اين سخن را كه دل را آرام است ، و جان را پيغام ! بيفزاى اين سخن كه تن را زندگى است ، و روح را پيوستگى ! سعد را درخت اميد ببر آمد ، و اشخاص فضل بدر آمد ، آفتاب معرفت بر آمد ، و ماهروى دولت درآمد . وصل آمد و از بيم جدايى رستيم * با دلبر خود بكام دل بنشستيم سعد غسلى برآورد ، و جامه نمازى كرد ، و كلمه شهادت بگفت ، و دو ركعت نماز كرد ، و از آنجا بيرون آمد بعزّ اسلام افروخته ، و بحليت ايمان آراسته . بقوم خود بازگشت ، و هم بنو عبد الاشهل ايشان همه گرد وى بر آمدند تا چه فرمايد ، گفت : يا قوم ! كيف تعلمون رأيى فيكم ؟ قالوا : انت خيرنا رأيا ، قال : فانّ كلام